تبليغاتX
محمود فاطمه
گفته بودی صبر کن تا یکشب بر آید امیدت وه که در امید یکشب صبر کردم روزگاری !!!!!
سلام

خيلي حرف دارم نميدونم از كجا شروع كنم .

دوشنبه ي هفته ي پيش بود كه مامان رو بردم بيمارستان خواباندم براي عمل (تعويض مفصل زانو) مامان از نظر روحيه خوب بود ولي من داغون !

دكتر كليه و قلب مامان بدجور نگرانم كرده بودن !

روز سه شنبه عمل بود ! داداشي هم ديروزش تصادف كرده بود خانه بود مامان هم معلوم بود كه منتظر ديدن اونه !تخت بغلي مامان هم يه پسر داشت و پسرش همش اونجا بود و ... مامان هم که معلومه  اون رو اونجا ميديد !!! ساعت ۱۲:۴۵ بود كه گفتن مامان رو ببرين اتاق عمل مامان حاضر شد اصلا حال نداشت بدجور گرفته بود ، زنگ زدم داداشي گفتم مامان رو دارن ميبرن عمل گفت يه ربعه ميام .

خلاصه كلي معطل كردم و تو راه به مامان گفتم كه ديروز داداشي تصادف كرده و براي همين نيومده اونم نگران شد چي شده ؟ چه جوريه ؟و؟؟؟؟؟

بالاخره دم در اتاق عمل داداش گفت رسيدم نميگذارن بيام بالا خلاصه اومد و مامان رو ديد .

عمل مامان ساعت ۱۳:۴۵ شروع شد و ماهم مثل عمل بابا يه قرآن براي سلامتي و فرج امام زمان عج شروع كرديم كه حضرت دعا گوي مامان باشه .وعمل ساعت ۱۵:۳۰ تمام شد .

ساعت ۱۶:۳۰ مامان رو ديديم اصلا حال نداشت آوردن بخش و همه رفتن .

من موندم و مامان و درد هاش ، براي چند لحظه بدجوري كم آوردم آقائي زنگ زد و كلي باهام حرف زد و كلي آرومم كرد و يه  جمله بهم گفت كه كلي آروم شدم گفت : به روز هائي فكر كن كه مامان حالش خوبه و درد نداره و راحت همه جا ميره .

بعد اون هم يكي از اقواممون كه دكتره بهم زنگ زد و كلي آرومم كرد .

اون شب مامان و من اصلا نخوابيديم .

صبح مامان بهتر شده بود كه فرداش و پس فرداش خواهرام موندن .

جمعه صبح كه رفتم براي ترخيص مامان حالش بد شد نفس تنگي كه بردن سی سی یو و کلی ریختیم به هم

دوشب مامان موند اونجا روز شنبه با هر کی حرف میزدم میگفتم دعا کنین مامان رو فردا مرخص کنن که  شب عیدی این بهترین عیدیمون باشه .

و شد .

دیروز از ساعت ۷:۳۰ صبح بیمارستان بودم . همه کارهارو که کردم برگه ی ترخیص که اومد دستم دیدم دیگه نا ندارم همه جام درد میکرد فقط به این امید که مامان رو دارم میبرم خونه جون گرفتم و مامان رو بردم خونه .

خدایا شکرت .

دیشب همه گی دور مامان بودیم .خدایا ممنون بابت این عیدی بزرگت .

بازهم برای مامانم دعا کنین که حالش خوب خوب بشه.

ممنون.

سال ۸۴ بود که یه مشکل بزرگی برامون پیش اومد یکی از اقوام اومد پیشم بهم گفت : دخترم حالا اطرافیانت رو بشناس .

منم تو این برنامه عمل مامان خیلی ها رو شناختم و از دست خیلی ها ناراحت شدم ولی به خاطر این عیدی بزرگی که خدا بهم داد همشون رو میبخشم .

خدایا خیلی دوست دارم .

پ.ن.۱: طبق معمول آقائی همراهم بود و وجودش باعث آرامشم .

پ.ن.۲:از همه ی اونائی هم که جویای حال مامان بودن بودن و در قرآن خواندن شریک شدن ممنونم .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 14:53  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام

 

ميدونم چند وقتي بود نبودم و البته چند وقتي هم قراره نباشم  حدودا تا شب عيد !

 

چند وقت پيش يه مطلبي شنیدم كه مطمئن بر صحتش نیستم البته بد نيست شما هم بدونين البته شايد بدونين ولي براي من تازه بود !

 

ميگن كه سر در یکی از درهاي جهنم نوشته شده ارحم الراحمين  !؟!؟!

جالبه نه ؟

حالا جالبتر هم ميشه :

اون در ورودی جهنم مخصوص گناهكارهائي مثل من كه هميشه هر كار گناهي كه انجام ميدم و بعدش كه ميفهمم چه كاري كردم و سعي بر جبرانش نميكنم و ميگم :

 

                    خدا ارحم الراحمين است و من را ميبخشد !

 

بله خدا ميبخشه ولي به در ورودي جهنم كه بالاش نوشته ارحم الراحمين !!

 

پنج شنبه ي هفته ي پيش بود كه دلم بدجوري گرفته بود البته همش برميگرده به جرياناتي كه در طول هفته اتفاق افتاده بود !

ظهر از آقائي اجازه گرفتم و رفتم بهشت زهرا !

شنيده بودم كه قبر ها ي جديد سه طبقه شده ولي نديده بودم ! البته ميگفتم ما كه تو اين دنيا يه طبقه خونه نداريم لااقل بعد مردن يه سه طبقه اش رو داريم ، ولي خيلي وحشتناك بود نميدونم چه جوري دفن ميكنن !

 

خدا به دادم برسه !

                            البته خدا ارحم الراحمينه !!!

قطعه ي 221 هم رفتم سر قبر جانباختگان سانحه ي هوائي اروميه خدا همشون رو بيامرزه .

 

سر قبر خاله كه رسيدم به تاريخ فوت خاله كه دهم ارديبهشت هشتادوهشت بود نگاه كردم باز هم باورم نميشد كه خاله نه ماهه كه از پيشمون رفته نه ماهه كه خاله رو نديديم ، خدايا صبر فقط همين .

 

رفتم سر قبر شهيدامون اونجا خيلي آروم شدم وقتي به  خودم  اومدم ديدم نزديك مغرب و چراغهاي بهشت زهرا روشن شده ميخواستم بازم بمونم ولي به آقائي قول داده بودم قبل تاريكي هوا خونه باشم و برگشتم .

 

ميخوام يه كاري انجام بدم ولي خيلي شك دارم كه انجام بدم يا نه خيلي برام سخته دعا كنين هر چي صلاح باشه همون بشه !

 

جمعه هم كه رفتيم راهپيمائي و خيلي خوب بود البته آقائي يكم حال نداشت بابا رو پيدا كرديم و با هم برگشتيم .

 

آهان يه خبر ديگه :

                           مشهد كه بودم بعد دو روز سيم كارتم مشكل پيدا كرد و اصلا آنتن نداشت ! خاموش كردم يه شب سيم و باطري رو جدا گذاشتم ولي درست نشد !

از اطرافيانم هم نميخواستم گوشي بگيرم كه زنگ بزنم فقط دوستم معصومه بود كه با گوشيش به آقائيم زنگ ميزدم ، خيلي خيلي سخت بود با مامان اينا هم حرف نزده بودم ديگه ...

بالاخره رفتم امور مشتركين سيم به اسم آقائي بود برام كاري نكردن گفتن صاحبش بايد باشه !!

كه من يه سيم اعتباري گرفتم ! سيم رو وصل كردم و با آقائيم حرف زدم و كلي آروم شدم بعدش رفتم حرم صحن سقاخونه بودم كه دوباره سيم كارتم قاطي كرد به همراهام گفتم برم بچسبونم پنجره فولاد شايد درست بشه ! البته همونم شد ! اومدم گفتم ببينين گوشيم نظر كرده است ! اونا گفتن خوب سيم قبلي ات رو هم ببر ! گفتم نه طمع نه !!

و بعد از يك ماه آقائيم وقت كرد و رفتيم سيم قبلي ام رو وصل كردم و البته به نام هم زدم !!

و به همه ميگفتم بالاخره تو اين دنيا يه چيزي به نامم شد !!!

 

خيلي برام دعا كنين ، همين .

پ.ن:چند وقتيه كه براي هركي كامنت ميذارم eror ميده نميدونم اشكال از چيه !!!

از دوستان مخصوصا پيوندهاي وبلاگم معذرت ميخواهم اميدوارم به دل نگيرن و مطمئن باشين  به  وبلاگ هاتون سر ميزنم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 19:17  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام

قبل از هر حرفي سانحه ي دلخراش سقوط يا (فرود اضطراري) هواپيما بوئينگ ۷۲۷ كه در روز ۱۹ ديماه اتفاق افتاد و منجر به پرپر شدن ۷۸ عزيز هموطن ما شده را به تمام خانواده هاي داغدار و هم ميهنان عزيزم تسليت ميگويم .

چند روزه كه فقط كارم شده كه اخبار سانحه رو دنبال كنم .

خيلي سخته از خدا ميخوام كه ديگه شاهد اينچنين مصيبتهائي نباشيم و به خانواده ي بازماندگان اين حادثه صبر تحمل اين مصيبت را بدهد.

                                                                                      الهي آمين.

تو خبرها فهميدم كه شخصي به نام علي گشاده فكر همسرش، دوتا فرزندش، مادرش ومادر همسرش در اين سانحه جانباخته اند.

و يه نوزاد ديگه به نام ترنم پروين پور كه با بابا و مامانش در اين حادثه جانباخته اند.

مادر ترنم يه وبلاگ براي دخترش ساخته بود كه عكسهائس از ترنم اونجا هست كه با ديدنش دل آدم كباب ميشه .الان هم خاله ي ترنم اين وبلاگ رو به روز رساني ميكنه .

آدرسش:http://mamanetaranom.blogfa.com/

اين چند روزه خيلي فكرم مشغوله هر موقع ميرم وبلاگ ترنم ميخوام براي خاله اش كامنت بزارم اصلا دستم به نوشتن نميره آنقدر سخته و غم بزرگي است كه حتي نميتونم بگم شريك غمت هستم ولي تنها كاري كه ميتونم انجام بدم از خداوند متعال برايشان صبر و تحمل بخواهم.

ولي يه گله دارم از خبرگزاري ها :

از اواسط هفته ي گذشته در حال جستجو در سايت هاي خبري هستم كه خبري از دفن بقيه ي اجساد كه تعدادي از آنها مربوط به تهران ميشد بگيرم كه هر چي ميگشتم كمتر نتيجه ميگرفتم و تنها خبري كه توانستم پيدا كنم اين بود :

http://www.ettelaat.com/etHomeEdition/wednesday/p13.pdf

نميدونم شايد من خوب جستجو نكردم ! اگر كسي خبري در اين رابطه پيدا كرد حتما آدرسش رو برام بگذاره.ممنون.

براي شادي روح جانباختگان اين حادثه يه فاتحه با صلوات بر محمد و آل محمد.

در ضمن براي مجروحان اين حادثه (۲۷ نفر)هم شفاي كامل را از خداوند خواستاريم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 12:42  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام

خونه ی خواهرم که بودم که دوستم سمیه بهم اس ام اس داد که :سلام.هم اکنون در صحن امام خمینی در مشهدهستم . امروز رسیدیم. به یادت هستم .

بهش زنگ زدم و التماس دعا ی مخصوص گفتم .سال گذشته که سمیه مشهد بود بهش گفتم که به آقا بگو ما رو هم دعوت کنه که هنوز برنگشته بود من چمدونم رو بستم و رفتم امام رضا .

این سری هم همین شد :

خیلی یکدفعه ای شد خیلی دلتنگ اون گنبد طلائی بودم که دوستم (معصومه) گفت که با کاروان میریم مشهد گفتم ببین جا داره بیام ! که جا داشت و البته به جز من مامان آقایی-خواهر آقائی-یکی از اقوام-جاریم-مامان جاریم-دوتاخواهرجاریم-خواهر زاده ی جاریم.

رفتیم مشهد یکشنبه ی هفته ی گذشته .

نمیدونم از حال و هوای حرم چه جوری براتون بنویسم .خیلی عالی بود مخصوصا برنامه ی گل بالای ضریح حضرت .که هر روز صبح بلافاصله بعد از نماز صبح در دارالقرآن برگزار میشد .

چشمم که به پرچم مشکی بالای گنبد آقا میافتاد بی اختیار گریه میکردم .

نقاره ها به خاطر ماه محرم و صفر نمیزدن .

پنج شنبه صبح هم آقائی اومد پیشم و دیگه شد نور علی نور .

نسبت به دفعات قیلی که رفته بودم حرم خلوت تر بود .

خیلی دوست دارم از مشهد بیشتر براتون بگم ولی نمیتونم . . .

فقط میگم انشاءالله به زودی زود بروید پابوس آقا .

سما رو میترسیدن ببرن جلو یه روز که خلوت تر از روزهای قبل بود بغلش کردم و رفتم سمت ضریح باورتون میشه راحت تر از دفعات قبل رسیدم کنار ضریح با سما زیارت کردیم . اون زیارت خیلی بهم حال داد .خیلی چسبید .

روز یکشنبه ظهر قرار بود برگردیم خیلی برام سخت بود اصلا دلم نمیخواست که بیام به این امید برگشتم که به زودی زود برم پابوس آقام .

 

دوست دارم صدات کنم، تو هم منو نگا کنی/من تو رو نگات کنم , تو هم منو صدا کنی


قربون چشمات برم , از راه دوری اومدم/جای دوری نمیره ، اگه به من نگا کنی


دل من زندونیه , تویی که تنها میتونی/قفس واکنی و پرنده رو رها کنی


میشه کنج حرمت گوشه قلب من باشه/میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی


تو سرت شلوغه زیر دستیات فراونند/از خدا میخوام, کمی نیگا به زیر پات کنی


تو غریبی و منم غریبم , اماچی میشه/دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی


دوست دارم تو ایونِ آینه ات از صبخ تا غروب/من با تو صفا کنم , توهم منو دعا کنی


به وفای کفترای حرمت /من میخوام کفتری باشم ,که تنها تو منو هوا کنی


دلمو گره زدم به پنجره ات دارم میرم/دوست دارم تا من میام, زود گره ها رو واکنی


صد هزار دفعه هم شده پای ضریح زار میزنم/تا یه بار دلت بسوزه, دردامو دوا کنی

 

پ.ن.۱:روز تولد آقائی ۱۴ دی و روز سالگرد عروسیمون ۱۷ دی پیش آقا بودم که خیلی خوش گذشت .

پ.ن.۲:شب آخری از صحن انقلاب روبروی گنبد طلا به حسنا زنگ زدم که اونا هم به آقا سلام بدن . خداکنه زود زود برگردن و همه گی باهم بریم امام رضا .

پ.ن.۳:امروز تولد خواهرم زینب است تولدش مبارک .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 17:53  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام

هفته اي كه گذشت در منزل خودمان نبوديم شوهر خواهرم به مسافرت رفته بود و من و آقائي از شنبه شب تا پنج شنبه صبح آنجا بوديم .

خوب بود . ولي صداي خيلي ها در اومده بود !!!

خوشي هم كه مال آقائي بود !؟چون با ماشين ميرفت سر كار و مي آمد !

راستي عزاداريهاتون قبول حق .

روز عاشورا: بابا كه تو دسته كمي مداحي كرد خيلي خوب بود و عزاداري اون روز خيلي بهم چسبيد .

بعد از عزاداري ريحانه با ما اومد كه بريم خيمه سوزان محل ما رو ببينه تو راه كه بوديم ريحانه ازم پرسيد : خاله فاطمه تو كدوم امام رو از همه بيشتر دوست داري ؟من امام حسين رو تو كدوم رو ؟؟

منم گفتم : من امام رضا رو !

گفت چرا ؟من امام حسين رو دوست دارم چون خيلي غريب بود !

گفتم:منم چون از امام رضا يه عيدي خيلي خوب گرفتم !

زودي ازش پرسيدم : امام حسين رو خيلي دوست داري ؟

گفت : آره خيلي !

گفتم :خيلي خيلي يعني از بابا و مامانتم بيشتر ؟

بدون هيچ مكثي گفت : بله پس چي امام مونه ها !! بايد از بابا مامانم بيشتر دوستشون داشته باشم !

اين رو كه نگفت تو دلم به خواهرم حسوديم شد خوشا به حالش با اين دختر تربيت كردنش .

اميدوارم هميشه غم غريبي امام حسين تو دل ريحانه و تمام بچه شيعه ها بمونه .

ومن به وجود همچين خواهر زاده اي افتخار ميكنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 12:3  توسط فاطمه ی محمود   | 

گويند كه در روز قيامت علمدار شفاعت زهراست

                                       علم فاطمه دست قلم عباس است

 

                                         حيّ علي العزاء 

                                         حيّ علي البكاء

                                       في ماتم الحسين 

                                          مظلوم كربلا

 خيلي التماس دعا دارم .

 

همه رو تو عزاداريهاتون ياد كنيد مخصوصا كساني كه سالهاي قبل بودن و الان دستشون از اين دنيا كوتاه شده .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 14:26  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام

چون گفته بودن براي جشن عبادت همراه نياوريد برام قبولش خيلي سخت بود ولي خواهرم جشن رو خيلي زيبا توصيف كرده :

http://www.amirreihane.blogfa.com/post-36.aspx

حتما بخوانيد .

 

نميدونم اين جمله چند روزي است ورد زبانم شده :

 

دلم گرفته بهانه چرا نمي آيي ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 10:4  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام

نام علي : عدالت -- راه علي : سعادت --عشق علي : شهادت

-- ذكر علي : عبادت -- عيد علي : مبارك

             تمام لذت عمرم دراين است

            كه مولايم اميرالمومنين است

 

                      عيدتان مبارك



 اين پست مربوط به يك هفته ي پيش است كه با تاخير مينويسم .ولي چون جالب بود مينويسم .

روز عرفه :

جاتون خالي رفتم بهشت زهرا دوستم مينا هم گفت كه شايد بيام .

رفتم قطعه ي شهدا نزديك مزار بچه ها نماز زير آسمون رو خوندم و بعدش رفتم دعا رو خوندم  و مينا اومد اول رفتيم سر قبر دايي بعد بچه ها و بعد رفتيم سمت قطعه ي خاله كه ماشين خاموش شد .

هر كاري كردم روشن نشد استارت ميخوردها ولي روشن نميشد ! گذاشتم دنده عقب كه با بدبختي روشن شد ولي تا يكم گاز رو ول كردم خاموش شدو روشن نشد به آقايي زنگ زدم گفت يكم كار دارم ۲۰ دقيقه ديگه راه ميافتم ، ماشين رو بستيم پياده رفتيم سر قبر ها و اذان گفت كه يكم بيسكوئيت داشتم افطار كردم و نمازم رو خوندم . ولي هنوز از آقايي خبري نبود ساعت شد ۶:۲۰ آقايي رسيد اونم هر كاري كرد ماشين روشن نشد يكم هول داديم كه روشن شد مينا هي گفت گاز رو ول نكن اون موقع هم فاطمه گاز رو ول كرد خاموش شد ، كه بعله خاموش شد . به جز چندتا معتاد كه ميومدن گلهاي روي قبر ها رو بردارن براي فروش فرداشون و چندتا گربه و يه عالمه قبر كسي نبود !!!!!

منم كه شيطنتم گل كرده بود هي ميگفتم بياين بريم تو قبر خالي ها بخوابيم كه اون دو تا منو دعوا ميكردن ولي واقعا خوف داشت همش به اين فكر ميكردم كه الان دو تا پا دارم زنده ام اگه بترسم ميتونم فرار كنم ولي وقتي مردم تو قبر گذاشتن چيكار كنم !!!

زنگ زدم ۱۱۰ گفتم اينجوري شده اونم گفت اينجا ۱۱۰ شماره امداد خودرو رو داد كه اونم الحمدلله جواب نداد .

زنگ زدم ۱۱۸ شماره بهشت زهرا رو گرفتم زنگ زدم گفتم ،اونم زود گفت : شما تنهايين ؟گفتم نه يه مرد پيشمونه گفت : نميتونيم كاري كنيم گفتم : يه ماشين بفرستين بكسل كنه ! گفت : ماشين نداريم ! ماشينتون رو ببندين ما ماشين ميفرستيم شما رو ببره خونتون صبح بياين دنبال ماشينتون !

با خودمون گفتيم آره صبح بايد بيايم فقط اتاق ماشين رو ببريم مگه اين معتادها كه به ارزن و گندمهاي سر قبر ها رحم نمي كنن به ماشين ما رحم مي كنن. خلاصه شروع كرديم ماشين رو حل داديم .

آقايي گفت يكي با ماشين اونجاست ببينيم كمك ميكنه ! ما هم كه انگار تو دريا داريم غرق ميشيم خشكي ديديم به سرعتمون اضافه شد .

بله يه آقا بود ماشينشم زانتيا ! بنده خدا معلوم نبود سر قبر كي بود خيلي گريه كرده بود آقايي ميگفت من صداي گريه اش رو از دور ميشنيدنم .

آقايي گفت داداش يه كمك ميكني ماشين رو تا يه جايي برسوني اونم گفت :چشم

باورمون نميشد ما خودمون بوديم كمك نميكرديم اون موقع شب اونم تو بهشت زهرا ! مينا هم هي به شوخي ميگفت اون تنهاست من برم پيش اون !!!

خداخيرش بده شد فرشته ي نجات .ميدوني جالب چيه ماشين رو كه برديم پيش مكانيك اومد كه بالاسر ماشين هيچ كاري نكرد ولي ماشين روشن شد !!!!

آقايي ميگه حكمتي تو اين كار بوده.

اين بود مراسم دعا ي عرفه ي ما !!!!!

پ.ن.۱:بهشت زهرا شب اش يه چيز ديگه است . . .

پ.ن.۲:اگه عمري باقي بود به قول آبجيم از همين امروز التماس امام رضا(ع) مكنيم كه عرفه ي بعدي حتما پابوسش باشيم كه مجبور نشم برم بهشت زهرا و ...

 پ.ن.۳:دلا امشب به مي بايد وضو کرد / و هر ناممکني را آرزو کرد.

 

التماس دعا .


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 10:46  توسط فاطمه ی محمود   | 

حاجیان گرم دعا و زائر اصلی برفت

رفته سمت کربلای پر بلا امشب حسین

 

سلام

قسمت نشد آقا دعوت نكرد ! دلم بدجوري گرفته چند سال پشت سر هم عرفه مشهد باشم و امسال ...

نميدونم ولي دعا رو سعي ميكنم برم بهشت زهرا .

پارسال كه مشهد بودم خاله به خاطر ريه هاش بيمارستان بود ولي امسال ...

موقع خواندن دعا ما رو فراموش نكنين .

پ.ن: ديروز دوستم سميه بهم اس ام اس زد كه : سلام ، فردا در دعاي عرفه ويژه منو دعا كن خبراي خوشي در راه است .

زودي زنگ زدم ديدم بعله خانوم داره عروس ميشه خيلي خيلي خوشحال شدم اميدوارم خوشبخت بشن .

البته من هميشه ميگفتم خوش به حال اون خانواده كه سميه قسمتشون ميشه .

 

بازم ميگم التماس دعا .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 10:25  توسط فاطمه ی محمود   | 

در شب اول ذي الحجه که هلال ماه با کرشمه خودنمایی می کرد

خورشید به خانه علی علیه السلام وارد شد

باد صبا همه را خبر رسانید که: زیور ببندید؛

نور با نور پیوست و جهان روشن شد.

درختان شکوفه های خود را بر زمینیان ارزانی داشتند.

دیدم که به عرش شور و شوقی بر پاست

برپا گر این بزم شعف ذات خداست

گفتم  به خرد  چه  اتفاق  افتاده

گفتا که عروسی علی و  زهرا است

سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه مبارک باد

سلام

اينم ماه ذي الحجه كه اومد البته اين عمر ماست كه ميگذره ، ديروز دلم بدجور گرفته بود ميخواستم برم بهشت زهرا اجازه اش رو هم از آقاييم گرفتم ولي حضرت عبدلعظيم (ع) منو به پابوسيش دعوت كرده بود چند وقتي بود نرفته بودم خيلي بهم چسبيد .

هنوز امام رضا (ع) دعوت نامه رو امضاء نكرده نميدونم امسال عرفه كجام .

ديشب آقايي كه اومد خونه رفت كه قفل فرمون ماشين رو بزنه اومد گفت شيشه ي ماشين شكست ميگه نميدونم چي شد يه دفعه پودر شد ، حتما قضا بلا بوده كه با اون رفع شد .

اين ماه اعمال خاصي داره ها موقع انجامش مارو فراموش نكنين .

التماس دعاي مخصوص .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 2:8  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام

ديروز صبح با سختي تمام بالاخره از آقاييم اجازه گرفتم كه برم نمايشگاه و رفتم ،

آخه ميدونين جريان چيه آقايي عروسي دعوت بود و چون تنها دعوت بود من اجازه نميدادم بره اونم داشت تلافي ميكرد .

نه شما بگين حقش بود بره عروسي ؟

بماند كه اولش يكم پيك سحر (نامردستان) رو اذيت كردم كه نميتونم بيام و ... همديگر رو ديديم دو سالي بود همديگر رو نديده بوديم .بعدش رفتيم وارد نمايشگاه شديم كه دل تو دلم نبود همش فكر ميكردم كه منا رو ميبينم .(منا : هياهو )ما با هم رابطه داشتيم ولي منا يكدفعه گذاشت رفت !!!

خلاصه وارد نمايشگاه كه شديم ديدم يه صداي آشنا سلام كرد نگاه كردم ديدم منا ست بغلش كردم و بهش گفتم خيلي نامردي .

وقتي داشت حرف ميزد فقط نگاهش ميكردم دلم براي حرف زدنهاش  تنگ شده بود ، جايي كار داشت و زود رفت نموند .

با پيك سحر كمي گشتيم و بعد رفتيم پيش بقيه بچه ها چند تا ديگه از بچه هاي وبلاگي اومده بودن .(از دوستداران همشهري جوان )

از پيك سحر جدا شدم و اومدم خانه .

راستي آقايي عروسي نرفت .از ديشب شام تا امشب شام خونه ي بابا اينا بوديم خيلي خوش گذشت .

پ.ن۱: ۵ شنبه آش پشت پا عليرضا رو پختن .جاش خاليه .

پ.ن۲:امروز دختر خاله ام اومده بود خونه ي بابا اينا با ديدنش دلم بدجور هواي خاله رو كرده بود .

با گذشت نزديك به ۶ ماه از رفتن خاله هنوز هم باورش برام سخته .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 23:20  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام

عليرضا (پسر خواهر شوهرم ) رفت سربازي . البته فعلا آموزشي

خيلي هم دلش ميخواست مشهد بيافته كه آقا طلبيد .

بالاخره بعد از مدتها رفتم خونه ي بابا اينا .خيلي خوب بود .در ضمن يكي از دوستان قديميم رو ديدم تماس تلفني بود ولي ديداري نه .از ديدنش خوشحال شدم .

هفته ي پيش هم آقايي قربوني ماشين محمد (برادر آقايي) كه از وقت خريدن ماشين براي ما روز و شب نگذاشته بود بريد .بعبعيه خيلي خوشگل بود نميدونم آقايي چه جوري از دلش اومد بريد . مي خواستم در حياط رو باز كنم كه فرار كنه ولي ترسيدم اون بره به جاش منو قربوني كنن!!!

راستي قصاب خواستين بگين ها تعارف نكنين .

ديشب يه جا مهموني بوديم كه يكي از بچه هاي فاميل براي هركدوم از اقوام و خانواده اسم يه ميوه رو گذاشته ۴ يا ۵ سالشه ! در همين گير و دار بود كه اسم منو گذاشت شاهتوت !!!!و جالبه باباش گلابي بود و مامانش گيلاس خودشم توت فرنگي .


شفقم .

آسمان آبي نيست و تاريك است. من در اين انديشه ام كه چرا حال كه آسمان تاريك است به يادم آمد كه به آن بنگرم خوب حتمآ به منزله ي  خاموشي چراغ زندگي در دلم است ولي نه اگر روزي به آسمان آبي بنگرم و به آن نگاه كنم و گاه گاهي هم به آن لبخندي زده و اشك شوق ريخته حتما جرقه اي در دلم خواهد زد.

اما كيست كه در اين دنيا بداند حرف دل من را حرفي كه در دلم ريشه دارد حرفي كه نمي توانم بازگو كنم حرفهايي است براي خودم پر محتوا و اميد بخش و مايوس كننده ولي براي دیگران حرفهايي است براي نگفتن حرفهاي سكوت.

آسمان تاريك جايش را به شفق كه اميد بخش صبح است و نمايان شدن خورشيد را خبر مي دهد داد  پس از اين رو نامش را شفق مي نهم و به نجوا مي پردازم.

شفقم صبح بخير.  تولدت مبارك .باز زمان طلوع شد و تورا ديدم با آمدنت آسمان را كه هيچ آسمان دلم را نيز روشن كردي 

راستي آسمان تو ! تويي كه شفق باشي آفتاب دارد اما براي من نه يعني اجازه ي ورود نداده اند! چرا؟ چرا؟

چون زيبايي شفق برايم از زيبايي آفتاب زيباتر است. آفتاب زيباست ولي كي ؟ كجا ؟ آن چيزي كه در دل است و جايي براي خودش دارد مي تواند برود و منظورم تو هستي شفق.
دوستت دارم شفقم ...

تقديم شده به بهترينم ،كسي كه غروب بيشتر دوستش دارد !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 1:13  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام

با اينكه چند روز گذشته ولي بازم ميلاد آقا مون علي ابن موسي الرضا عليه السلام را به همه تون تبريك  ميگم .

اسباب كشي تموم شد البته موند خورده كاريها كه به عهده ي خود خواهرمه كه البته اونا از همه چي سخت تره !!

ديروز رفتم براي عرفه مشهد بليط بگيرم كه تموم شده بود . نميدونم يعني امسال آقا نمي خواد دعوت كنه ! البته هر سال همين بوده آقا يه جوري طلبيده كه قدر رفتنمون رو بدونيم .

آقايي گفت ناراحت نباش براي روزش مثل هميشه كنسلي هست ، و اگرم نشد با ماشين خودمون ميريم .(ممنون آقايي )

قربون كبوتراي حرمت امام رضا                   قربون اينهمه لطف و كرمت امام رضا

دلمو گره زدم به پنجره ات دارم مياد    دوست دارم تا من ميام اين گره ها رو وا كني

                  آقاجون دوست دارم    آقاجون دوست دارم

يه خبر ديگه كتاني هامون را داديم تعمير تا ۱۵ آبان طول ميكشه هم من هم آقايي با دمپايي ميگرديم !!!

البته ديروز كفش پوشيدم ولي پاهام تاول زد به قول آقايي بدجوري به كتاني عادت كرديم .(البته كتاني هاي امير رضا مون رو گرفتم ولي يكم پاهام رو ميزنه .)

جمعه شب رفتيم بوستان حضرت ابراهيم (ع) ((آب و آتش)) بدجور اونجا دلتنگ حسنا جونم شدم ، البته ديشب باهاشون حرف زديم الحمدلله خوب بودن .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 9:58  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام

دو روز بود خونه ي خواهرم (زينب) بودم آخه دارن خونشون رو عوض ميكنن بخوايم حساب كنيم اولين اسباب كشي شون محسوب ميشه البته يه بار اثاث كشي داشتن ولي چون وسايل خيلي كم بوده زياد به چشم نيومده .(۹ سال پيش )

خيلي سخته ميشينم فكر ميكنم ديوونه ميشم خدا دايي رو بيامرزه (باباي آقاييم ) اگه اين خونه رو نميگذاشت ما هم الان خانه به دوش بوديم .

راستي ديروز سالگرد دايي بود هفتمين ساليست كه دايي پيشمون نيست خيلي دوستش داشتم .

به خاطر مراسم ختم انعام كه مادر شوهرم برقرار كرده خونه ي زينبمون رو تعطيل كردم اومدم خونه ولي خوب ديگه اصل كار براي جمعه است !!!

خداوند به خواهرم حداقل براي اين چند روز صبر ايوب عنايت كند .

براي دايي :

تو سفر كردي و آسوده شدي از دوران   ما كه ماتم زده هر لحظه به يادت هستيم .

 

پ.ن: امروز پست از مركز كنترل نامحسوس ترافيك نامه ي فدايت شوم آورده بود !!!

اگه براي تونل توحيد ميشد مال من بود سرعت غير مجاز ، ولي خوشبختانه براي ورود به طرح ترافيك بود اونم ۷و۷ دقيقه صبح آقايي داشت به زور مي انداخت گردن من يا كلا ميگفت اشتباهه كه ديد براي محدوده ي محل كارشه و موضوع ديگه من هميشه اون ساعت خوابم ! مجبور شدن قبول كنند.

يه بار امتحان كنين عكس ماشين خيلي قشنگ مي افته !!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 2:23  توسط فاطمه ی محمود   | 

 

         زین ماتمى که چشم ملائک ز خون تر است
                 گویا عزاى صادق آل پیغمبرست

شهادت جانسوز رئیس مذهب شیعه امام جعفر صادق علیه السلام تسلیت باد.

التماس دعا


سلام

جمعه ای ظهر عروسمون زنگ زد که اگه خونه این  میایم

منم با خوشحالی تمام گفتم تشریف بیارین .شام در خدمت بابا و مامان و داداش و زنداداش و مامان و داداش آقایی بودم .خوش گذشت جاتون خالی .

دیشب هم برادر شوهرم با خانواده شام خانه ی ما بودن .آخه جاریم اومده بود چادرم رو ببره و بدوزه .

میرسیم به اصل مطلب :

مهدی

مداد چه کارها که نمیکند .

نگو آقا  تست  ۴ درسی داشت که از قضا سرویس دیر میاد اعصاب خورد سر جلسه هم که میرسه مدادش نیست میشه  در این صورت با خودکار اونم از نوع آبی جواب میده و برای تصحیح چون با دستگاه بوده خودکار رو نمیخونه دنبال کربن مداد میگرده که اونم خبری نیست در این صورت آقا مهدی نمره ی تستش میشه  ۰٪    .

خلاصه سوژه ای میشه برای ما .

راستی دیشب کلی با حسنا جونم حرف زدم .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 16:10  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام                                         

قبل از نوشیدن آب ، هر روز جملات زیر را با انرژی و قدرت تکرار کنید.

لیوان اول ، بعد از بیدار شدن صبح:

خداوندا، سپاس تو راکه بار دیگر به من طلوع خورشید را هدیه دادی ، قول می دهم امروز هر جا که بروم مهری برسانم حتی با لبخندی . به من کمک کن ، امروز را به شاهکاری بی همتا تبدیل کنم.

لیوان دوم ، ساعت  ۱۰ صبح:

افتخار می کنم که از امروز پاک ترین انسان روی زمین هستم.

لیوان سوم  ساعت ۱۲ ظهر:

من نظر کرده خداوندم.

لیوان چهارم بعد از نهار:

خداوندا تورا سپاس به خاطر برکاتی که به من بخشیدی ، خزانه غیبت را به روی من و خانواده ام بگشای.

لیوان پنجم، ساعت ۴ عصر:

عشق الهی هم اکنون مرا ثروتمند و توانگر می سازد.

لیوان ششم ساعت ۶  عصر :

به هر سو که می نگرم موفقیت به من لبخند می زند.

لیوان هفتم ، قبل از شام:

هر روز از هر لحاظ بهتر و بهتر می شوم .

لیوان هشتم ، قبل از خواب :

خداوندا، سپاس تورا که یک روز دیگر را به من هدیه دادی ، کشور عزیزم ایران را در پناه خوذت حفظ کن و صلح را در جهان حاکم فرما.  خود و خانواده ام را به تو می سپارم ، ای مهربان ترین مهربانان.

پروردگارا خوابی آرام به من هدیه بده ، که من عاشق تو هستم .


دیروز با خواهرام رفتیم بازار که زینب قصد خرید خط کش مولر داشت که کلی خرید کرد !!! زهرا هم فقط چادر می خواست بخره که ...

از خونه ی زهرا اینا که میخواستم برم خونه ی زینب علی اصرار کرد بمون نموندم باهام قهر کرد از طرفی هم امیر رضا پسر زینب  فهمیده بود اومدم رفتم خونه ی زهرا منو ندیده قهر کرده بود !

بازار که بودیم آقایی که عشق چاقو و تبر و ساتور و ...یه مغازه دید که فقط محصولاتش اینا بودن رفت اونجا یه ساتور رو که خیلی چشمش رو گرفته بود رو قیمت کرد ۶۰ هزار تومان و دید گرونه بیخیال شد .

اونجا که زینب دید علی ناراحت شده و امیر رضا هم ناراحته بهم گفت : به آقا محمود بگو اون ساتور رو بخره گوشت که نمیتونیم بخریم لااقل تو رو نصف کنه.

واقعا یکم که فکر کردم دیدم چاره ای جز این نیست .(البته آقایی هم از این حرف کم بدش نیومد )

آخه چیکار کنم خواهر زاده هام رو خیلی خیلی خیلی خیلی (به توان N) دوستشون دارم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 14:42  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام

اول يه خبر توپ توپ :

از محمد (داداش آقاييم) ۵شنبه شيريني ماشينش رو گرفتيم شام !

بنده خدا اونقدر به خرج افتاده بود ميگفت تا سه ماه نبايد خرج كنم .

جاتون خالي خيلي خوش گذشت .

ديروز صبح با يكي از اقوام رفتيم براي خريد فرش !  از مولوي شروع كرديم آخر سر، سر از سهروردي -هويزه در آورديم !فرش مهستان .

 خيلي فرشش قشنگ بود . مباركشون باشه .

اومديم خونه و ناهار املت خورديم .

بعد از ظهرم رفتيم حسن آباد ميز كامپيوتر خريديم .اونا هم خيلي قشنگ بود .

شب هم اومدم خونه و آقايي از سر كار دير اومد .

ميگفت بايد عادت كنم از اين به بعد همين موقع ها مياد .موندم چيكار كنم ! كسي كار سراغ نداره برام ؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 10:35  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام

ديروز صبح خواهر شوهرم زنگ زد كه ميتوني بريم دنبال مامور براي تخليه ي خونه ؟

(آخه بنده خدا از پارسال خونه اش رو داده كرايه و طرف مفت و مجاني نشسته از اول امسالم دنبال كارهاشه كه قرار بود ۴ مهر حكم تخليه رو بدن كه ديروز زنگ زدن بيا چون شوهرشم اداره بود نميتونست بياد با هم رفتيم  )

خلاصه رفتيم ماموره كه نشست تو ماشين گفت مدلش چنده ؟

-:۸۲

در همين هين بود كه در گير عوامل شهرداري شدم !!!!(دست انداز )

گفت : كمكهاش خرابن ؟

اومدم بگم شهرداري . . . گفتم :نه دست اندازش ناجور بود .

خلاصه اومديم رسيديم دم در كه يكم مستاجر دادوبيداد راه انداخت و ...باورش نميشد اومدن براي تخليه كه ماموره به ما گفت برين كارگر بيارين براي تخليه .

من كارگر از كجا پيدا كنم زنگ زدم به پسر عموم كه داماد خواهر شوهرمه !

اون با دوتا از كارگراش اومد .

مستاجر كه باورش شده بود اشكش در اومد

عمو پليسه هم كه اونجا بود بهم گفت :خانوم شما كه خانواده شهيدين مومن و ...اين جوري بيرونش كنيد ناجوره !

- : آره ما چون خانواده شهيديم كارمون ۶ ماهه طول كشيده اگه معمولي بوديم با يكم داد و بيداد و ... كارمون تا حالا راه افتاده بود هم شهيد داديم هم بايد چشممون رو به همه چي ببنديم ،شما چي صلاح ميدونين ؟

گفت : يه هفته مهلت بدين .

به خواهر شوهرم گفتم و يه هفته مهلت داديم .و برديم مامور دادستاني را رسونديم دادسرا و اومديم .

پ.ن.۱:مامور دادستاني رو كه برداشتيم اومديم كلانتري محل كه مامور برداريم ديدن راننده منم (خانومه)

برگشت گفت شما برين خودم ميام .منم كه داشتم از خنده غش ميكردم راه افتادم رفتم.

آخه صحنه ي جالبي بود از دور منو نديد اومد جلو رسيد دم ماشين سمت من اومد گفت سلام آقا بريم ؟

منم خنديدم گفتم سلام بفرمايين .

پ.ن.۲:پنج شنبه اي من و آقاييم و مينام رفتيم گشت و گذار رودهن بعد فشم .خلاصه خيلي خوش گذشت .

پ.ن.۳:ماشينم چشم خورده هي سرفه ميكنه و راه ميره .بايد بره كاربرات ساز .!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 11:52  توسط فاطمه ی محمود   | 

این سوره مبارکه در شهر مدینه نازل شده است و شامل 24 آیه می باشد.

الحَشر

    ﴿ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴿1﴾
 هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن دِيَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنتُمْ أَن يَخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِّنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُم بِأَيْدِيهِمْ وَأَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ ﴿2﴾
 وَلَوْلَا أَن كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلَاء لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابُ النَّارِ ﴿3﴾
ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَمَن يُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ ﴿4﴾
مَا قَطَعْتُم مِّن لِّينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَى أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِيُخْزِيَ الْفَاسِقِينَ ﴿5﴾
 وَمَا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَلَا رِكَابٍ وَلَكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَى مَن يَشَاء وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿6﴾
مَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاء مِنكُمْ وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ ﴿7﴾
 لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ ﴿8﴾
وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿9﴾
وَالَّذِينَ جَاؤُوا مِن بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ ﴿10﴾
 أَلَمْ تَر إِلَى الَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلَا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَدًا أَبَدًا وَإِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصُرَنَّكُمْ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ ﴿11﴾
 لَئِنْ أُخْرِجُوا لَا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَلَئِن قُوتِلُوا لَا يَنصُرُونَهُمْ وَلَئِن نَّصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا يُنصَرُونَ ﴿12﴾
لَأَنتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِي صُدُورِهِم مِّنَ اللَّهِ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَفْقَهُونَ ﴿13﴾
 لَا يُقَاتِلُونَكُمْ جَمِيعًا إِلَّا فِي قُرًى مُّحَصَّنَةٍ أَوْ مِن وَرَاء جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِيعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّى ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَعْقِلُونَ ﴿14﴾
 كَمَثَلِ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ قَرِيبًا ذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿15﴾
كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ ﴿16﴾
فَكَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِي النَّارِ خَالِدَيْنِ فِيهَا وَذَلِكَ جَزَاء الظَّالِمِينَ ﴿17﴾
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ﴿18﴾
 وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ﴿19﴾
 لَا يَسْتَوِي أَصْحَابُ النَّارِ وَأَصْحَابُ الْجَنَّةِ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفَائِزُونَ ﴿20﴾
 لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ﴿21﴾
هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ ﴿22﴾
 هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ ﴿23﴾
 هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴿24﴾

سلام

در پي اهانت وقيحانه اوباش آمريكايي به كاملترين كتاب آسماني

و تعرض وحشيانه به ساحت مقدس قرآن كريم

 با تلاوت سوره حشر اقدام ننگين آن بيشرمان را

 به خدا واگذار مي كنيم .

وقت تلاوت تا مغرب امروز سه شنبه .

 

   سكوت هر مسلمان            خيانت است به قرآن

 

پ.ن.۱: امروز سميه دوستم رو ديدم خيلي وقت بود كه نديده بودمش دلم براش تنگ شده بود .

پ.ن.۲:راستي داداش كوچيكه آقائيم ماشين خريده .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 0:31  توسط فاطمه ی محمود   | 

 

تو این نیمه شب روزای اخر تابستون دارم فکر میکنم به زندگی ام

خاطراتمو که نگاه می کنم می بینم که دلم خیلی برا شون تنگ شده

 برای اون روزایی که بزرگترین غمم شکستن نوک مدادم تو کلاس بود از اون خیلی بدتر

 نداشتن تراش !!دلم تنگ شده .

 برای اون روزایی که تمام ناراحتیم با یه پفک بر طرف میشد.دلم تنگ شده .

 برای اون روزایی که تمام فکر و ذکرم این بود که کی پنج شنبه میشه زود تعطیل بشیم و فرداشم جمعه که تعطیلیم  تا مدرسه نرم!دلم تنگ شده .

 برا اون روزایی که از مدرسه بدو بدو می یومدم خونه تا ببینم نهار مادرم چی پخته تا بخورم.دلم تنگ شده .

 برا اون روزایی که بهترین اوقاتم زنگای تفریح بود که با دوستامون خوراکیهامون رو تقسیم میکردیم و با هم می خوردیم .دلم تنگ شده .

برا اون روزایی که بزرگترین مشکلاتم این بود که معلممون نفهمه من تکلیف انجام ندادم یا بابا و مامان  نفهمن امتحانمو خراب کردم.دلم تنگ شده .

برای اون روزایی که دعوا مون فقط سر انتخاب مبصر بود !دلم تنگ شده .

برای اون روزا که پنج شنبه ها صبح تو نماز خونه زیارت عاشورا میخوندیم .دلم تنگ شده .

روزای خیلی قشنگی بود دیگه فکر نکنم تو زندگیم بتونم چنین روزای خوبی رو تجربه کنم.دلم تنگ شده .

تو این روزایی که برا یه ذره آرامش باید صد بار این شهر  رو بالا پایین کنيم تا بتونيم یکم آرامش پیدا کنيم 

 روزایی که همش . . .

البته میدونم فردا هم حسرت امروز  رو میخورم .

پس خدایا کمکم کن این روز ها روزهای خوبی باشد برایمان .


پ.ن.۱: دیشب خونه ی بابا اینا خیلی خوش گذشت . جای همتون خالی .

پ.ن.۲:خونه ی بابا اینا با مهدی کلی حرف زدم همش در مورد دنیای اینترنت .

که اونم در جوابم میگفت خاله اینترنت فقط بازی ایکاری !!! خیلی توپه .

پ.ن.۳:آقایی ممنوع رانندگیه !!! حتما میگین چرا ؟ مدت گواهینامش تموم شده وقتم نداره بره تمدید کنه .ماشین در اختیار منه !

پ.ن.۴:از حسنا جونم چند روزه بیخبرم .خیلی بی معرفته اصلا یه حالی از ما نمیپرسه .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 2:43  توسط فاطمه ی محمود   | 

آرامش یافتن . . .
 
 نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم !
به نیست شدن دارم !
در پیچ و خم دشتهای نا پیدا ی تو گم شوم !
در عمق دریاهای  اسرار آمیز تو  غرق شوم  !
در قلب صحراهای خیال انگیز تو  محو   شوم !
درد های کهنم را زیر آسمان تو به  فریاد سر دهم و از درونم بیرون ریزم  !
در کنار نوازشهای عزیز تو بگشایم اشکهای  بی تابیم را که عمری در پس پرده ی سیاه غرور زندانی بودند در کف دستهای خوب تو رها سازم !

تقدیم شده به بهترینم  . . . محمودم. 
 
 
چراغي در دور دست بيابان با ستاره اي در اسمان راز و نياز مي كرد .

ابر سفيد در انتهاي اسمان تنها بود و جاده به سوي افق روشنايي پيش مي رفت  .

جاي مهتاب خالي بود و نبضي نگران مي زد .
 
 
طاعات قبول .
 
ماه رمضونم داره کم کم   جمع و جور میکنه که بره البته این عمر ماست که داره تموم میشه .
نمیدونیم باز هم ماه مبارک رو میبینیم !!!!

                     از بس که شکستم و ببستم توبه
                                فریاد همی کند ز دستم توبه 
                                         امروز به توبه شکستم ساغر 
                                            امروز به ساغری شکستم توبه


پ.ن. فردا افطاری خونه ی بابا اینا دعوتیم

پ.ن.۱: دوباره با مهدی اینترنت خونمون میاد پایین ...


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 12:7  توسط فاطمه ی محمود   | 

يتيمي درديه درموني نداره                         دل كه بي دلبره ساموني نداره . . .

پر شد از عطر دعا               از آه شير خدا                     كوچه كوچه هاي كوفه

مجنون و منتظره                آماده ي سفره                     مرد آشناي كوفه

 زينب غم گرفته از امشب خدايا                   زنده شد دوباره غم داغ زهرا   

           يا مولا يا حيدر                                        يا مولا يا حيدر   


علي امشب به جنت  مي نهد  پا  را         پيمبر    آورد    از    بهر  استقبال  زهرا  را

ملاقات علي و فاطمه باشد تماشايي        ز مظلومي كند مظلومه اي امشب پذيرايي

نشان بر هم دهند مظلوم و مظلومه          علي فرق شكسته فاطمه پهلوي بشكسته


سلام

طاعات قبول .

ابن شبها ما رو فراموش نكنين .

احيا اول كه سر مزار شهداي گمنام بوديم .  امشب هم قراره بريم قم .


پ.ن:امروز صبح موقع سحر با حسنا حرف زدم كه تازه اونا افطار كرده بودن.

ميگفت دلتنگيم ولي الله اعلم


خيلي دعا كنين .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 16:9  توسط فاطمه ی محمود   | 

شب قدر است و من قدري ندارم    . . .  

                                چه سازم توشه ي قبري ندارم  . . .

 

سلام . امشب شب احيا ست .

 اميدوارم به همگي توفيق شركت كردن در مراسم شب قدر نائل بشه .

انشاءالله.

واقعا يه توفيقه كه امسال هم شبهاي قدر رو داريم درك ميكنيم .

گويند كريم است و گنه ميبخشد       گيرم كه ببخشد ز خجالت چه كنم ؟...

خواهشا ياد گذشتگان باشين اونهايي كه دستشون از اين دنيا كوتاه شده .

يادي از خاله ي منم داشته باشين .

 

مبادا ليلة القدرت سر آيد          گنه بر ناله ام افزونتر آيد

مبادا ماه تو  پايان  پذيرد           ولي اين بنده ات سامان نگيرد . . .

خيلي دعا كنين .

 

اولين دعامونم فرج آقا امام زمان (عجل الله تعالي فرجه ) باشد .

كاش در اين رمضان لايق ديدار شوم / سحري با نظر لطف تو بيدار شوم
كاش منت بگذاري به سرم مهدي جان / تا كه هم سفره ي تو لحظه ي افطار شوم


پ.ن.حسنا جون سلام .امشب حتما به يادت هستم تو هم به يادم باش .

پ.ن.۱.شايد احيا بريم حرم حضرت عبدلعظيم.

 

امشب سر مهربان نخلى خم شد،،،

       در كيسه نان بجاى خرما غم شد/ در كنج خرابه ها زنى شيون كرد ،،،

                                                         همبازى كودكان كوفه كم شد..

 

          مارا به دعا كاش نسازند فراموش / رندان سحرخيز كه صاحب نفسانند

 

بازم ميگم التماس دعا .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 18:19  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام بر لحظه‏هایی که تو را آوردند!


سلام بر لب‏های رسول اللّه‏ که میلاد تو را به درگاه پروردگار، سبحه گفت و نام یگانه‏ات را از دست جبرئیل گرفت و در گوش عصمتت زمزمه کرد!

سلام بر لبخند سرافراز علی علیه‏السلام ، که در طلوع تو اتفاق افتاد!

سلام بر تو، امامتِ فردای پس از علی!

سلام بر تو، شباهتِ بی‏شائبه محمدی!

سلام بر اقیانوس کرامت و سخاوتی که از دامان «کوثر» و «ابوتراب» برخاست.



سلام . عیدتان مبارک .

امروز خونه ی  خواهرم افطار دعوتیم ! مهدی اینا  .

البته  الانم از سیستم مهدی آن شدم !

امروز یاد اون روزی افتادم که با حسنا جونم رفتیم گاندی که می خواست بره  پیش  استادش  که آقا مصطفی اومد دنبالش چون منو ندیده بود   باورش نمیشد من حسنا رو آوردم هی به حسنا میگفت با فاطمه ی مجازی اومدی !!!

که  حسنا به من زنگ زد گفت که مصطفی باورش نمیشه با تو اومدم  که منم جلوتر  دور زدم از جلوشون رد شدم و رفتم  که  آقا مصطفی باورش بشه !

 

از حسنا هنوز بیخبرم . خونه ی مامان اینا بودم که سیما اومد یه سر زد اونم ناراحت بود که از حسنا خبری نیست .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 19:8  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام

امروز(البته دیشب) خونه ی داداشم افطاری دعوت بودیم .

ظهر خواهرام اومدن که تصمیم بر این شد که بریم بازار از شانس یکی از فامیلامونم بازار بود با همدیگه کمی گشتیم و طبق معمول خواهرم زینب هیچی نمی خرید !! بر این شد که من بشم غضنفر  اگه زینب خرید کنه .

و من شدم غضنفر در کمال ناباوری زینب چندتا کش سر و . .  . خرید .

آمدیم خانه که مهدی خواب بود البته بیدار شد نقشه کشیدیم که بخوابیم علی و ریحانه و امیر رضا هم اومدن و نشد بخوابیم .

از بی اینترنتی با مهدی نمی دونستیم چیکار کنیم !!

حالش رو نداشتم وگرنه میرفتیم کافی نت !

خلاصه بالاخره موذن اذان گفت و افطار خوردیم و اومدیم خونه .

 

پ.ن: از حسنا جونم بیخبرم !!!

پ.ن.۱: امروز دختر خاله ی مامانم که همسن خودمه و از سال ۸۱ فکر کنم که ندیدمش با اس ام اس یکم سر کارش گذاشتم و بعدش کلی با هم حرف زدیم .

پ.ن.۲:برای حسنا .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 0:50  توسط فاطمه ی محمود   | 

خدا از بهترين ها فقط يه دونه خلق كرده 
     
                               دقت كردي به خودت ! . . . حسنا جان !

امروز افطار خونه بابا اينا بوديم آخه خاله ي مامانم از شهرستان اومده بود . خوش گذشت .

قبل افطار بود كه به سيما زنگ زدم .
گفتم : راستي سيما امروز تولد حسنا نيست ؟؟؟
گفت : چرا منم شك داشتم امروزه يا نه !
گفتم: چرا من يه جورايي كه يادم مياد امروزه !
تو همين صحبتها بوديم كه آقايي هم گوش ميداد زودي گفت نگاه فرار كردن !

 

حسنا جون از همين جا با سيما تولدت رو تبريك ميگيم .

هر جا هستين سالم و خوش و خرم باشين .

حسنا جان يه شماره اي بده يا ساعت آن شدنت رو بگو!

 بابام دلتنگتم .


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 23:32  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام
بالاخره امروز حسنا جونم برام كامنت گذاشت .
خوشحالم كه حالشون خوبه .

حسنا جونم دلتنگتم .

به سيما هم گفتم خوشحال شد .

راستي ديروز با آقايي رفتيم شهروند ! البته قرعه كشي نداشت !!
آقايي يه سقفي براي خريد تعيين كرده بود كه موقع پرداخت جيبش كاملا خالي شد تازه جنس مرجوعي هم داشتيم .

نميدونم ديگه خيلي از اين جور جاها خوشم ميادش .


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 0:34  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام
همچنان از حسنا بيخبرم ديشب كه با دوستم سيما با اس ام اس در تماس بوديم همش گريه ميكردم  و  آقاييم بود كه منو آرام كرد .

همش ميگم تا كي ۶ تايي نميتونيم بريم بيرون .

تا جدائي ها نباش ، كسي نداند قدر باران را ، . . .

                                                          كوير خشك مي داند بهاي قطره باران را . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 10:38  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام
ديشب افطار ختم بوديم از آنجا آمديم خانه بعد رفتيم خانه ي سيما اينا البته نزديك خونشون بوديم زنگ زدم سيما گفت نزديك خونه ايم .رسيدم زنگ ميزنم ، ما تقريبا نيم ساعت صبر كرديم خبري نشد .هرچي اس ام اس ميزدم جواب نميدادن تا اينكه زنگ زدم اونم جواب نداد اعصابم خورد شده بود آقائي گفت بريم كه راه افتاديم

سيما زنگ زد اول جواب ندادم بعدش كه جواب دادم سيما گفت گوشيم تو كيفم بود  نشنيدم ! داشتم خونه رو جمع ميكردم كه بهتون زنگ بزنم.
خلاصه رفتيم خونشون گفتم حسنا اينا ۳:۳۰ راه مي افتن ! ما هم بريم گفتن نه زوده ما ۴ ، ۴:۳۰ بريم .


مردها كمي خوابيدن من و سيما تو اتاق حرف ميزديم ساعت ۳ سحري خورديم و ۴ راه افتاديم اصلا دل تو دلم نبود .
ساعت ۴:۴۵ رسيديم فرودگاه هر چي گشتيم نبودن .

 زنگ زديم حسنا گفت ما رد شديم گذر نامه هامونم مهر خورده . خيلي اعصابم خورد شد نمي دونستم چي بگم ديگه اصلا حرف نزدم با حسنا خداحافظي كردم و برگشتيم .


بهشون چندتا اس ام اس زدم كه ساعت ۵ بود تو راه برگشت بوديم كه آقا مصطفي اس ام اس زد كه :منو حسنا خيلي ازتون ممنونيم . خدا از خواهري و برادري كمتون نكنه .به اميد ديدار نزديك.

حسنا جان خيلي دلم برات تنگ ميشه . البته از الان شده .

دوستان تيكه هاي جورچين اند اگه يكيش گمشه هيچي جا شو نميگيره اون جور چينم هيچوقت كامل نميشه !تو يكي از همون تيكه هايي هستي كه هيچ وقت گمش نميكنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 14:15  توسط فاطمه ی محمود   | 

سلام
ديروز صبح آقايي كه بيدارم كرد گفتم واي سحري خواب مونديم اونم گفت بله هر چي صدات كردم پا نشدي منم خوابيدم .
به حسنا اس ام اس زدم ديدم خاموشه !
به آقا مصطفي اس ام اس زدم كه به حسنا بگه گوشيش رو روشن كنه.اونا هم پا شدن و وجه اشتراكمون اونا هم سحري پا نشده بودن !!
آقايي رو بردم رسوندم سر كارش كه حسنا اس ام اس زد كه من نيم ساعت ديگه كارم تموم ميشه (البته از اون نيم ساعت ها كه يه ساعت و نيم طول كشيد ) ساعت ۱۱:۴۵ اومدن آخه حسنا دنبال كارهاي دانشگاهش رفته بود .آقا مصطفي نشست پشت فرمون كه بريم براي روزه خوري !
من كه بدجور ضعف كرده بودم تا رسيديم كرج خورديم .بعد رفتيم براي حسنا از يه مغازه تو كرج كه ميشناختم روسري مقنعه هاي خوبي داره خريد . آقا مصطفي با مترو برگشت ما هم رفتيم نمازمون رو خونديم قرار بود بمونيم ولي قرار عوض شد !!!
برگشتيم تهران رفتيم هفت تير بعد از گشتن يه مانتو پسنديديم كه خريديم
بعد اومديم روي يه سكو (كه حسنا گفت هيچ وقت اينجا يادم نميره ) نشستيم .اگه وقت بود حتما براش يه دست مانتو مي دوختم ولي وقت نيست حسنا اينا ۴ شنبه صبح عازم اند .
همونجا تصميم گرفتيم كه بريم يك رنگ ديگه اون مانتو رو بخريم .خريديم و برگشتيم .
من شديدا ضعف كرده بودم خواستيم بستني بخريم كه ديديم خيلي ضايع است كلوچه و آب پرتقال و آب گرفتيم و اومديم به چه سختي خورديم .ولي همش خاطره شد.
حسنا رو رسوندم و اومدم خانه آقايي هم كه ۲۴ ساعت بود روزه بود اومد خونه.

پ.ن.از حسنا خيلي شرمنده شدم كه بهش نه گفتم براي دوختن مانتو .!!!
پ.ن.۱: عنوان مطلب رو گذاشتم ببخشيدا . . . چون حسنا همش هي ميگفت و منو داشت ديوونه ميكرد.
پ.ن.۲: از رو پل حافظ رد ميشديم كه به حسنا گفتم : من از اين صداي قطاري كه از رو پل رد شدني مياد خيلي خوشم مياد ! راستي اونجا هم پل داره !؟ هر چي كه از اينجا خوشم ميومد رو از حسنا ميپرسيدم كه اونجا داره .؟!
پ.ن.۳: ماشين حسنا اينا رو همسايه روبروييمون خريد ش يعني هر روز جلوي چشممه !!!!

ديگه نميدونم چي بگم !! ولي كاش نميرفتن ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 9:36  توسط فاطمه ی محمود   |