تبليغاتX
محمود فاطمه
سلام

 اصلا آمادگی پست جدید ندارم یه موضوعی بدجوری منو ریخته به هم خیلی دعا کنین .
 بدجوری نگرانم .

+ نوشته شده توسط فاطمه ی محمود در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 9:29 |
سلام
دیروز رفتیم بهشت زهرا چون دیر وقت بود فقط سر قبر دائی (پدر شوهرم) و شهیدامون رفتیم .
در ضمن آقائیم از شب بهشت زهرا خیلی میترسه !!!
برگشتیم . از دیشبم از آقائی اجازه گرفتم فردا خودم برم .
امروز صبح ساعت ۱۰:۳۰پا شدم و حاضر شدم برم آمدم دم در جاریم داشت از بیرون میامد گفتم میرم بهشت زهرا تو هم میای گفت اره و با هم رفتیم !
اول رفتیم غسالخونه جاریم گفت : خدا کنه جوون نباشه !
گفتم مشکل ما اینه که میگیم مرگ برای پیرهاست !
الحمدلله هم همون شد مامان بزرگهای مهربونی بودن .
اذان گفت رفتیم نمازخونه نماز خوندیم و رفتیم بیرون من خیلی حالم بد شده بود یه خانومی هم داشت میرفت سر قبر برادر شهیدش که ما بردیم رسوندیم که کلی هم دعامون کرد سادات هم بود .
سر چند تا قبر رفتیم بعر رفتیم قطعه ۲۱۱ که مامان بزرگ فاطمه هم اونجا به خواب ابدی رفته !
رفتیم ته قطعه یه دختر نشسته بود سر یه قبر خالی ماهم رفتیم کمی اون ور تر و نشستیم سوره یاسین میخوندیم که :
یه دفعه دیدم از یه قبر خالی یه سیاهی در اومد که من برای یه لحظه نفسم گرفت دیدم یه خانومه اومد بیرون به جاریم گفتم دیدش ولی من برای یه لحظه خیلی ترسیدم .
مادر همون دختره بود ، یکم بعد دیدم یه سیاهی دیگه از یه قبر دیگه اومد بیرون اینم دیدم یکم ترسیدم اونا رفتن .
جاریم رفت پایین قبری که اون خوابید تا نصف سنگ داشت منم کنار همون قبر خوابیدم
من چندمین بارم بود ولی خیلی سخت بود خیلی اصلا قابل وصف نیست .
پاشدیم و کمی نشستیم که با جاریم حرف میزدیم همونجا همدیگر رو حلال کردیم .
که من خیلی از این موضوع خوشحالم .
از آنجا آمدیم خانه و فاطمه اومد پیشم .
آقائی که قرار بود ساعت ۱۵:۳۰ بیاد ساعت ۱۹:۳۰آمد !!!
حاضر شدیم رفتیم امام زاده صالح خواهرام برای مامان بابا نذر نون پنیر سبزی (خرما) کرده بودن که البته به منم گفتن بیا کمک ولی من نرفتم !!
اونجا هم خوب بود !
از اونجا برگشتنی سه تا ماشین بودیم داداشم خواهرم آقائیم به همین ترتیب هم میرفتیم که یه جا رو داداشی اشتباه رفت دور زد برگشت (خیابون یه طرفه بود ) خواهرم پشتش که :
عمو پلیس اومد جلوش ترمز کرد ، دستی رو هم کشید، داداشی اومد به دادش رسید و قصر در رفتیم .
از اونجا داداشی هممون رو شیر پسته مخصوص مهمون کرد (عوض شام ) جا تون خالی چسبید از همه بیشتر به خواهرم بعد اون استرس !
بعدم اومدیم خونه .
پ ن ۱:همسایه بغلی مامان اینا عروسی پسرش بود که هر کاری کردیم بریم ببینیم اخمهای بابا یاری نکرد !!!
پ ن ۲ :اولین چیزی که موقع تو قبر خوابیدنم به ذهنم رسید این بود :
ماشین رو بستم یا نه !!  

+ نوشته شده توسط فاطمه ی محمود در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 20:41 |


تو سفر کردی و آسوده شدی از دوران 
          
                               ما که حسرت زده هر لحظه به یادت هستیم

سلام 
امروز ۲۱ مهر است ششمین سالگرد پدري مهربان
پدري كه در بمباران جنوب تهران  سه تا از عزيز ترين بچه هايش را از دست داد :
عيسي ۱۲ ساله   هاجر ۱۶   ساله  و حسن ۸ ساله
و من افتخار مي كنم كه عروس اين خانواده هستم
البته جايش خيلي نه تنها ميان ما بلكه ميان تك تك كساني كه او را مي شناختن خالي است .


افتاب را ديدم به ياد درخشندگي اش افتادم .
طلوعش را ديدم به ياد وجود پر بركتش افتادم .
ماه را ديدم به ياد شبهاي مهتابي با او بودن افتادم .
ستارگان را ديدم به ياد فراواني محبتش افتادم .
ابرها در هم پيچيدن و به هم غريدند گويا انها هم دانستند هنگام غروب افتاب زندگي ما 
غروب روزهاي خوش با او بودن 
باران نم نم باريد و اشكهايش اغاز شد و هنگامي كه خاك او را در اغوش خود كشيد همگان به گريه نشستند 
و
به خاك حسد ورزيدند
كه 
عزيز ما را در اغوش دارد!!!!!!!!!!

روزهایم را به نامش نامیدم که هیچ گاه شب را نبینم .
      
                     هیچ فکرش را نمیکردم که غروب دارد روزهای با یادش !
                            

      ولی ایکاش :
                         خدایا غروب آن روز را به من نشان نمیدادی چون در آن روز 
                 
                                             غروب خودم را دیدم که چه دل انگیز بود و شفاف .


                                           
                        روحش شاد و یادش گرامی .


پست قبلی هم برای امروزه حتما ببینین.


+ نوشته شده توسط فاطمه ی محمود در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 9:36 |