اصلا آمادگی پست جدید ندارم یه موضوعی بدجوری منو ریخته به هم خیلی دعا کنین .
بدجوری نگرانم .
تو سفر کردی و آسوده شدی از دوران
ما که حسرت زده هر لحظه به یادت هستیم
سلام
امروز ۲۱ مهر است ششمین سالگرد پدري مهربان
پدري كه در بمباران جنوب تهران سه تا از عزيز ترين بچه هايش را از دست داد :
عيسي ۱۲ ساله هاجر ۱۶ ساله و حسن ۸ ساله
و من افتخار مي كنم كه عروس اين خانواده هستم
البته جايش خيلي نه تنها ميان ما بلكه ميان تك تك كساني كه او را مي شناختن خالي است .
افتاب را ديدم به ياد درخشندگي اش افتادم .
طلوعش را ديدم به ياد وجود پر بركتش افتادم .
ماه را ديدم به ياد شبهاي مهتابي با او بودن افتادم .
ستارگان را ديدم به ياد فراواني محبتش افتادم .
ابرها در هم پيچيدن و به هم غريدند گويا انها هم دانستند هنگام غروب افتاب زندگي ما
غروب روزهاي خوش با او بودن
باران نم نم باريد و اشكهايش اغاز شد و هنگامي كه خاك او را در اغوش خود كشيد همگان به گريه نشستند
و
به خاك حسد ورزيدند
كه
عزيز ما را در اغوش دارد!!!!!!!!!!
روزهایم را به نامش نامیدم که هیچ گاه شب را نبینم .
هیچ فکرش را نمیکردم که غروب دارد روزهای با یادش !
ولی ایکاش :
خدایا غروب آن روز را به من نشان نمیدادی چون در آن روز
غروب خودم را دیدم که چه دل انگیز بود و شفاف .
روحش شاد و یادش گرامی .
پست قبلی هم برای امروزه حتما ببینین.